روزها و هفته ها بدون او گذشت . اين عذاب واقعي بود . دانستن اين كه كسي هست كه هر دقيقه و هر ثانيه به او مي انديشي اما از لذت ديدارش حتي از دور محروم هستي. من خود اين عذاب را به خودم مي دادم و به همين علت بيشتر احساس بد بختي و تنهايي مي كردم اما اين را مي دانستم كه يا بايد او را دوست داشت و يا چزاند
نخست آن كه لذت ميبرم ديگر آنكه نوشتن به من كمك مي كند بهتر بينديشم و سه ديگر آنكه بعد ها به ياري نوشته ها بتوانم اين روزها را به ياد آورم شايد همين نيز از آن روست كه همچنان خوشبين هستم كه نوشتن به من كمك مي كند