غم عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود. دل شوره امانم را بريده بود . نميدانم از چه كسي كمك بخواهم شايد خبري از او بگيرم.دوشنبه.سه شنبه.چهارشنبه ... از او هيچ خبري نمي شد. ديگر مفهموم زمان را از دست داده بودم..جمله آخرش در سرم مي پيچيد:مارفتيم خداحافظ
صداي شاملو در اتاقم بيداد ميكرد
اگر مي خواهي نگهه ام داري دوست من، مرااز دست مي دهي. اگر ميخواهي همراهي ام كني دوست من، تا انسان آزادي باشم ميان ما همبستگي از آن گونه ميرويد كه زندگي ما هر دو تن را غرق در شكوفه كند.