Wednesday, August 29, 2007

حس تنهايي

غم عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود. دل شوره امانم را بريده بود . نميدانم از چه كسي كمك بخواهم شايد خبري از او بگيرم.دوشنبه.سه شنبه.چهارشنبه ... از او هيچ خبري نمي شد. ديگر مفهموم زمان را از دست داده بودم..جمله آخرش در سرم مي پيچيد:مارفتيم خداحافظ
صداي شاملو در اتاقم بيداد ميكرد
اگر مي خواهي نگهه ام داري دوست من، مرااز دست مي دهي. اگر ميخواهي همراهي ام كني دوست من، تا انسان آزادي باشم ميان ما همبستگي از آن گونه ميرويد كه زندگي ما هر دو تن را غرق در شكوفه كند.

Thursday, August 9, 2007

دوستي

با ديگري بودن بسيار دشوار است به ويژه اگر دوست بداريش.آن گاه ديگر هيچ چيز بي اهميت نيست . حتي آن چه جزي يا پيش پا افتاده مي نمايد

سرود آشنايي

كيستي كه من
اين گونه
به اعتماد
نام خود را
با تو مي گويم
كليد خانه ام
در دست ات مي گذارم
نان شادي هايم را
با تو قسمت مي كنم
به كنارت مي نشينم و
بر زانوي تو
اين چنين آرام
به خواب مي روم

Tuesday, August 7, 2007

بدترين نوع دوست داشتن

من حالا او را آنچنان دوست داشتم كه هيچ زني هيچ مردي را دوست نداشته چون هيچ زني با علم به اينكه انتظارش بيهوده است منتظر مرد خود نمانده

سكوت

سكوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حركات ناكرده
حرف هاي به زبان نيامده
شگفتي هاي پنهان
در اين سكوت حقيقت ما نهفته است
حقيقت تو
و من